حكيم زجاجى
551
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز پيش در آن خلق بگريختند * به دام بلا در نياويختند 15 مؤذن نمىرفت از آنجاى دور * به كنجى دراستاد بر پاى دور در آندم كه آن ترك آشفته بود * به موذن زن نوجوان گفته بود كه زنهار درياب كار مرا * به جان گوش [ كن ] زينهار مرا كه يك روز خوردست شويم طلاق * گشادست بر من طريق فراق كه گر يك شب از من شوى دور تر * بمانى همه سال رنجورتر 20 نبينى دگر تا ابد روى من * چو سوگند خورده بود شوى من چه باشد بگو اين زمان چار من * كه خواهد بدن در جهان يار من مؤذن ازاينروى پردرد بود * دلش گرم وز غم دمش سرد بود چو از شب يكى ساعت اندر گذشت * مؤذن از آن كار ديوانه گشت به دل گفت تدبير اين كار چيست * مرا اندراين تيرهشب يار كيست 25 زن ديگران در بر ترك مست * چه چاره كنم رفت كارم ز دست به دل گفت پير مؤذن كه من * كنم بازىاى اندراين انجمن كز آن بازگويند تا جاودان * ميان بزرگان دانا ، روان بگفت اين و شد ناتوان برفراز * بگفت از سر درد بانگ نماز خليفه در آن لحظه بيدار بود * پى كار تركان دلافگار بود 30 چو بانگ نماز آمدش سوى گوش * دل نامبرده درآمد به جوش چه هنگام بانگ نماز است گفت * مؤذن مگر نيست با عقل جفت بياريد او را به نزديك من * برفتند جمعى از آن انجمن ببردند آن مرد را نزد شاه * در او كرد خسرو به هيبت نگاه به دو گفت كاى پير بىرسموساز * چه هنگام دادى نداى « 1 » نماز 35 مگر از دماغت خرد گشت دور * چراغ دلت را نماندست نور مگر بنگ يا باده خوردى به شب * كه افتادى از خشم در تابوتب چنين گفت پير پسنديده كار * كه اى كامران حال من گوشدار كه بىگاه بهرچه دادم نماز * به شه آن سخن يكبهيك گفت باز
--> ( 1 ) نكويى